بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت و نیمدر سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
میزند هر لحظه تیغی بر اندامم هنوز
پر توی روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفتست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
در ازل دادست مارا ساقی لعل لبت
جرعه جامی که مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز
در قلم آورده ام قصه لعل لبش
آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز
+ نوشته شده توسط حجت در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت
6:21 |